ماهنامه امتداد
شماره 33، مهر 1387
صفحات (39-39)
يك قدم دور از قبله
داود اميريان
تركش ولگرد
سريع وضو گرفتم و دويدم به طرف نمازخانه. آنجا با چند تيرك چوبي و حصير درست شده بود. وسط يك بيابان درندشت و پر از عقرب و رطيل و سمندر و مار.
حاج آقا قامت بست و ما هم به او اقتدا كرديم. من در صف دوم بودم. ركعت اول بوديم كه يكهو حاج آقا يك قدم به عقب برداشت. صف اوّل و بعد صف ما هم يك قدم به عقب رفت! حاج آقا به ركوع رفت. ما هم به ركوع رفتيم. حاج آقا يك قدم به عقب آمد و صف اول و بعد صف ما هم يك قدم به عقب آمد! داشتم از كنجكاوي ديوانه ميشدم. آخر اين چه نمازي است كه هر چند ثانيه بايد يك قدم از قبله دور شويم؟!
حاج آقا سريع دو سجده را به جا آورد و بلند شد ايستاد. ما هم ايستاديم. از سرعت حاج آقا تعجب كرده بودم. هميشه نماز را طولاني ميخواند. اما حالا سرعت نمازش زياد شده بود.
حاج آقا قنوت بست. ما هم قنوت بستيم. حاج آقا يك قدم به عقب آمد. صف اول و بعد صف ما هم يك قدم به عقب آمديم. حالا ديگر از نمازخانه و از زير سايبان خارج شده و در محوطه بيرون بوديم!
طاقت نياوردم. در حال قنوت روي پنجه پا بلند شدم و به جلو نگاه كردم. يااللعجب؟ يك عقرب گنده زرد رنگ در حاليكه دمش را بالا گرفته بود جلوي حاج آقا قدمرو ميكرد! با بدبختي جلوي خندهام را گرفتم. قنّوت طولاني شد. حاج آقا سريع به ركوع رفت و دوباره همگي يك قدم به عقب آمديم! حاج آقا بلند شد و دوباره يك قدم به عقب. حاج آقا سريع سلام نماز را داد و بلند شد و الفرار! پشت سرش ما هم فرار بر قرار ترجيح داديم. عقرب بدمصّب انگار از حاج آقا خوشش آمده بود. با دم رو به بالا به سرعت دنبال حاج آقا ميدويد. حاج آقا فرياد زد: اين برهم زننده نماز را از من دور كنيد.
يكي با پوتين كوبيد تو كلّه عقرب كافر!
در بيست متري نمازخانه ميخنديديم و مستحبّات پس از نماز ظهر را به جا ميآورديم!