ماهنامه امتداد
شماره 33، مهر 1387
صفحات (24-27)
پنجرة خونين
مهري حسيني
P.W
به آزاده: صادق داداشپور و شهداي گمنام اين وادي
منبع: آزادگان بگوييد
هوا خفه و دمكرده است. نفسم به سختي بالا ميآيد. عرق نشسته لاي موهاي خاك و خل گرفتهام. چهارديواري انگار گُر گرفته. گرما و حرارت از آن ميزند بيرون. بالاي سر عباس، ايستادهام پاي پنجره. از ديروز تشنه و گرسنه، همهمان را ريختهاند تو اين جاي تنگ و ترش و رفتهاند پي كارشان. بچهها نشستهاند تنگ هم. سر و صورتشان خيس عرق است. لبهاي خشكيدهشان وادارم ميكند زبانم را بكشم روي لبهاي ترك خوردهام. زبانم خشكِ خشك است. عينهو چوب. تعدادي مجروح دراز كشيدهاند يك گوشه. نالة يكريزشان دلم را آتش ميزند. بغضي مثل مار چمبره زده تو گلويم. از اينكه نميتوانم كاري برايشان بكنم، از خودم بدم ميآيد.
سربازي آن طرف پنجره، زير ساية كوتاه ديواري آجري ايستاده به نگهباني. با چشمهاي وقزده، مات شده به پنجره كوچك آسايشگاه. جوانكي است سياهچرده و باريكاندام. چهرة كشيدهاش، خسته و درهم شكسته مينمايد. از ديروز، دو ـ سه بار زدم به شيشه و برايش دست تكان دادم، فكر كردم شايد بتواند برايمان آب دست و پا كند. سرسنگينتر از اين حرفها بود. دندانِ بود و نبودش را كندم و انداختم دور.
يكي از تَهِ آسايشگاه فرياد ميزند: «مجروحها شهيد شدهاند.» به ردّ صدا نگاه ميكنم. صداي گرية يكي بلند ميشود. فرياد تو گلويم گرهخورده ميماند. عباس از زمين كنده ميشود و سينه در سينهام ميماند. چشمهاي درشتش مثل دو تيكه سياه و براق، آسايشگاه را ميكاود. چتري از موها را از رو پيشاني عرق كردهاش پس ميزند و خيره نگاهم ميكند. اشك قطرهقطره از چشمهايش فرو ميچكد و در پهناي صورتش دويدن ميگيرد.
دست ميگذارم به شانهاش. ميخواهم دلدارياش بدهم و بگويم كه پيشانينوشت مجروحها اين بوده كه در ديار غربت شهيد بشوند. زبانم نميچرخد. خودم هم دستكمي از عباس ندارم. ميدانم درون تن كشيدهام، روحي زخمي به خود ميپيچد و آرام و قرار ندارد. نگاه از صورتش ميگيرم و ميدوزم به آن طرف پنجره. سكوتي سنگين محوطه را پر كرده. درخت گل ابريشم آرامآرام ميرقصد. سايهاش دراز كشيده رو آسفالت كف محوطه. فكري ميشوم.
ـ اگر تا شب در را باز نكنند، حتماً خيليهاي ديگر از تشنگي و گرما شهيد ميشوند.
از اينكه مرغ خيالم اوج بگيرد، وحشت ميكنم. چشم در چشم عباس ميشوم. اشك درازاي صورتش را پيموده. ميگويم: «درِ زندگاني را كه گِل نگرفتهاند.» نگاهش تيز و نافذ و بيحركت است. انگار در حوصلهاش نيست، حرفي بزند. لب از لب باز نميكند و رو ميگرداند طرف پنجره. ديگر مُخم نميكشد چيزي بگويم.
سرباز از پناه ديوار آجري بيرون ميآيد و ميرود طرف ساختمانِ ستاد. كمي بعد با يك ليوان چاي و ساندويچي كه توي دستش است، برميگردد. بند اسلحه را انداخته سر شانهاش. يك شكمچران حرفهاي به نظر ميآيد. از صبح چند بار رفته ساختمان ستاد و با چايي و خوراكي برگشته سر جايش.
مينشيند رو دو پا و شروع ميكند به سَق زدن لقمهاش. لابهلاي لقمههايش، كمي از چاي را هورت ميكشد. گاهي عباس دزدكي نگاهم ميكند و وجودم را به آتش ميكشد. طاقت نميآورد و ميگويد: «صادق! بايد يك كاري بكنيم.» و دست ميبرد طرف پنجره. دستش را تو هوا ميگيرم و ميگويم: «ميخواهي چكار بكني؟»
ـ هوا خيلي خفه است. مگر نميبيني نفس بچهها تنگ شده.
از دلش خبر داشتم. ميدانستم دلش آشوب است و جوش بچهها را ميزند. چارهاي نيست خودم هم بريدهام، اما ميگويم: «باز كردن پنجره، كار خطرناكي است. به اين يارو هم اعتمادي نيست. اينها همه از يك قماشاند. موقع پياده شدن از اتوبوس، ديدي كه چه بر سرمان آوردند.» چشمهاي سياهش در حلقة پلكهاي كبود، غمانگيزتر جلوه ميكند و ديگر هيچ نميگويد. تصوير يك انسان با درك و كمالات، پيش چشمم قد ميكشد. نرمخندي از سر رضايت تحويلش ميدهم و پيشاني رنگپريدهاش را ميبوسم.
اين دو ـ سه روز هيكل تركهاي و نحيفش ضعيفتر شده و پاي چشمهاش گود افتاده. هميشه دغدغهاش اين بوده كاري از رو دوش ديگران بردارد. عادتش بود، هر وقت هم كاري از دستش برنميآمد، خودش را ميبست به فحش و ناسزا.
هوا هنوز از آفتاب دَم غروب روشن است. نرمه باد خوابيده و درخت گل ابريشم خشك و بيحركت ايستاده سر جايش. نگاه پر از شقاوت سرباز هنوز به پنجره است. دلم ميخواهد پنجره را باز كنم و يك تف گنده و پرملاط بيندازم تو صورتش. فكر ميكنم آدم هرقدر هم افق ديدش وسيع باشد، باز هم تحمل آدمهاي بيچشم و رو برايش عذابآور است. دلم ميخواهد چشمهايش را كاسه دربياورم. قيافه خودش بيشتر به آدمهاي دبنگ ميخورد؛ يك ياردانقلي به تمام معنا. حالا هر قدر ميخواهد ما را با تحقير نگاه كند.
كنار ديوار، يكي از بچهها ميافتد به سرفه. سر چسبانده به سينة ديوار. تكانهاي يكريز، بدنش را به بازي ميگيرد. دست به گلو ميبرد و بريده بريده ميگويد: «گ... گلويم مي... ميسوزد.» بغل دستياش ميگويد: «آسم دارد. سينهاش به خسّ و خس افتاده. نفسش بالا نميآيد.»
عبّاس هراسان بلند ميشود و لنگة پنجره را ميگشايد. موجي از هواي داغ سرازير ميشود داخل. يكباره صداي تير فضا را ميشكافد. عبّاس ميافتد رو بچهها. خون از شقيقهاش راه ميكشد پايين. سكوت آسايشگاه را ميبلعد. بچهها خشك شدهاند سر جايشان. گيج و مبهوت زُل ميزنم به صورت پر از خون عباس. وحشتي مرگآسا وجودم را پرميكند. تعدادي از بچهها عباس را دوره ميكنند. صداي آرام گريه ميپيچد تو گوشم. بغضي كه چسبيده بود بيخ گلويم، به يكباره كند ميشود و اشك كاسة چشمهايم را پرميكند. زير لب ميغرّم: «لعنتي بالاخره زهر خودش را ريخت.»
آفتاب پايين آمده. بيشتر بچهها سر بر كاسة زانو گذاشته و تو حال و هواي خودشان هستند. كنار دست جنازههاي شهدا، عباس آرام و بيصدا به خوابي سنگين فرو رفته است.