ماهنامه فرهنگ و ادبيات مقاومت
بازگشت به سايت امتداد

ماهنامه امتداد

شماره 33، مهر 1387

صفحات (6-12)

نسخه مناسب چاپ word دريافت نسخه

بزن‌بهادري كه پابرهنه معلم شد

سيدعلي حسيني

شهيد

اشاره

گويند كه معرفت بيست و هفت حرف است، ولي همة آنچه پيامبران به بشر آموختند دو حرف بيشتر نيست و تا ظهور حجت حق آن حروف بر انسان مكتوم خواهد بود هزاران سال از عمر انسان در روي كره خاكي گذشته است ولي هنوز بشر از درك آن دو حرف عاجز است. آيا هستند كساني از نسل بشر كه از مرز دو حرف گذشته و به مرز سوم رسيده باشند؟


از سنگر كه آمديم بيرون، من نشستم پشت ترك حاج همت. حاج همت هم موتور من را روشن كرد. يه لحظه حاج قاسم من رو صدا كرد. از سنگرم اومدم بيرون. فاصله‌اي نبود از سنگر تا موتور حاج همت. فاصله سنگر من تا موتور حاج همت فقط دو متر بود. سيدحميد با قدم سوم ترك موتور همت نشست و رو به من كه با حسرت نگاه مي‌كردم اشاره كرد. يعني دفعة بعد نوبت تو. از اسفند 62 تا به حالا بيش از بيست سال به انتظار نشستم. آيا روزي نوبت ما هم خواهد رسيد؟

سال 1335 در قريه‌اي كوچك به نام قطب آباد از توابع رفسنجان به دنيا آمد. پدر نامش را غلام‌رضا نهاد ولي بي‌بي مخالف بود. آخر سيد را هيچ‌گاه غلام صدا نمي‌كنند.

هميشه حميد صداش مي‌زدند. هيچ وقت غلام صداش نمي‌زدند. از آن پس همه او را با نام حميد شناختند. سيدحميد پنجمين فرزند آسيد جلال و بي‌بي فاطمه بود و آخرين آنها يعني ته‌تغاري. ولي حميد از كودكي ناآرام بود. گوش به حرف كسي نمي‌داد. اهل هرچيز بود جز درس. مي‌گفت دوست دارم كار كنم ولي كار بهانه‌اي بود براي فرار از ديوار‌هاي تنگ مدرسه و كلاس. از هر آنچه او را محدود مي‌كرد گريزان بود. دوست داشت آزاد باشد؛ آزاد و رها از هر قيد و محدوديتي. سركش شده بود. از هر كس كه قصد نصيحتش را داشت بيزار بود و برادر بزرگ‌تر آسيداحمد هر چه كرد نتوانست آرامش كند. بالاخره خسته شد و رهايش كرد.

(مهدي شفازند)

حميد موقعي كه بچه بود يه عالمي داشت كه اگر يه چيزي رو مي‌خواست، مي‌رفت تا آخر برسد بهش. وقتي حميد بزرگ شد ديگر قلدري او محدود به چهار ديواري خانه و مدرسه نبود. از هركس خوشش نمي‌آمد پاپيچش مي‌شد. اهل محله همه از او گريزان بودند. از رودررويي با او واهمه داشتند. همه نگران بودند و نااميد. فقط دعا مي‌كردند.

(آسيد احمد)

همه نذر كرده بودند كه روضة پنج‌تن برا سيدحميد بخونن تا سيد خوب بشه. بالاخره سيد بودند و تو شهر آبرويي داشتند.

خيلي ناراحت بودند از اينكه بچه‌شان سربه‌راه نبود. كلمه اهليت براي حميد مصادف بود با محدوديت. قصد داشت براي خودش كسي شود و به خيال خودش شده بود. دوست داشت ديده شود. فكر مي‌كرد با ديده شدن و نيش چاقو نشان دادن مي‌تواند احترام را بفهمد. همة پول توي جيبش را خرج كفش و لباس و ظاهر خودش مي‌كرد تا شايد با آراستن ظاهر، همه او را صاحب كمالات بدانند، ولي نتيجه برعكس شد.

(خانم ميرافضلي)

مادر ما اون موقع رو پا بود. يه روز گفته بود: حميد، برادرت گفته اگه مدرسه نري مي‌زنتت. حميد گفته بود نه. مادر ما هم بلندش كرده بود و پيراهنش رو درآورده بود، شلوارش را هم درآورده بود و از خانه بيرونش انداخته بود و گفته بود حالا هرجا مي‌خواي بري برو. گفته بود: نه، نه‌نه من مدرسه مي‌رم، هرجا كه مي‌گي مي‌رم، فقط آبروي منو نبر. حميد براي همه قلدر بود به جز بي‌بي. خشم مادر او را به وحشت مي‌انداخت. از عاق شدن مي‌ترسيد.

به بي‌بي قول داد درس بخواند و خواند. بعد از ديپلم ادامه داد و فوق ديپلم مكانيك را گرفت. ولي در همة اين سال‌ها ناآرام بود. قُد بود، سركش بود، خودش نمي‌دانست به دنبال چيست. از آنچه بود ناراضي بود. گمگشته‌اي داشت كه تا آن را نمي‌يافت آرام نمي‌گرفت. در سال‌هاي 56 و 57 قرية كوچك آنها شكل و شمايل ديگري به خود گرفت. همة اهل محل از زن و مرد خود را به رفسنجان مي‌رساندند كه در شلوغي شهر شريك شوند. مردم فرياد مي‌كشيدند، درهاي ادارات را مي‌شكستند و خيابان‌ها را به آتش مي‌كشيدند و در مقابل نيروهاي شاه مي‌ايستادند و حتي برادر آرام و سربه‌راه او شده بود سردستة همه. گاه حميد هم در مقابل شلوغي‌ها ديده مي‌شد؛ البته نه از سر همراهي، بلكه از سر كنجكاوي و از درك و حال مردم بي‌خبر بود.

يك‌روز وقتي به خانه برمي‌گشت. جسد غرق در خون سيدرضا را در حياط منزل ديد. به جاي پدر و بي‌بي ديگران را گريان و عزادار ديد. آنچه در مقابل چشمانش بود باور نمي‌كرد. به يك كابوس بيشتر شباهت داشت تا حقيقت. طاقت نياورد، نعره كشيد و بر سر و صورت خود كوبيد. هيچ‌كس نتوانست او را آرام كند، جز بي‌بي.

بي‌بي خود آرام بود و راضي. حميد از رفتار بي‌بي متعجب بود. آخر برادرش رضا كشته شده بود. بي‌بي آرام گفته بود كشته نه، شهيد شده. حميد قادر به تحليل اتفاقات دور و برش نبود. خود را درمانده‌تر از گذشته يافت گاه ساعت‌ها در گوشه‌اي مي‌نشست و خيره مي‌شد. شهادت رضا و رفتار بي‌بي در قبال شهادت فرزند، حميد را به شدت تكان داده بود. او در مقابل يك سؤال بي‌جواب قرار گرفته بود: به راستي چه باوري در اعماق دل بي‌بي نهفته بود كه او را در قبال مرگ فرزند جوانش به آرامش دعوت مي‌كند؟

حميد دانست بي‌بي صاحب معرفتي است كه او فاقد آن است. اين آگاهي سرآغاز فروريختن همة باور‌هاي حميد شد. دانست كه شناختش از خود و حوادث پيرامونش آنقدر كم است كه ديگر نمي‌تواند مثل گذشته در مقابل انتقاد‌هايي كه از او مي‌شد دفاع كند. حميد مي‌دانست دچار بحران شده است. همين بحران او را به تنهايي و انزوا كشاند. سيدحميد كه فكر مي‌كرد بزن‌بهادر محله است، دنيا را در همين محله مي‌ديد؛ حالا درمانده و حيران شاهد شجاعت كساني بود كه همواره آنها را بزدل و ترسو مي‌دانست؛ كساني كه از نزديك شدن به او ترديد داشتند و حميد ترديد آنها را از ترس آنها مي‌دانست.

قبل از اينكه حميد فرصت يابد كه خود را از حيرت اتفاقات دوران انقلاب و شهادت برادر برهاند، عراق به كشورش حمله كرد. خيلي زود جوان‌هاي هم‌سن و سال و حتي كوچك‌تر از حميد دسته‌دسته راهي جبهه‌ها شدند.

حميد هر روز در كوچه و محله به بچه‌هاي آشنايي برمي‌خورد كه لباس خاكي ساده‌اي بر تن و ساكي بر دوش راهي مسجد يا محل اعزام نيرو بودند تا اعزام شوند. بچه‌هايي كه تا حالا در هيچ يك از دعوا‌هاي محلي حميد ديده نشده بودند. بچه‌هايي كه در جيب هيچ‌كدامشان چاقوي ضامن‌دار ديده نمي‌شد. بچه‌هاي آرام و سربه‌راهي كه در مدرسه درس‌خوان بودند. كساني كه حتي يك بار در مقابل معلم خود نايستاده بودند؛ براي هيچ‌يك از هم‌شاگردي‌هاي خود چشم‌غره نرفته بودند؛ اما مدتي بعد عكس خندان آنها بر در و ديوار محله نصب مي‌شد و جسد تكه‌تكة آنها را به عنوان شهداي جنگ تشييع مي‌كردند و در قطعه‌هاي ويژه به‌نام «مزار شهدا» دفن مي‌نمودند.

حتي برادر‌هايش را مي‌ديد كه به جبهه مي‌رفتند. بي‌بي را مي‌ديد كه با زن‌هاي محله به مسجد مي‌روند تا كلاه و دستكش و لباس گرم براي آنها ببافند. در تمام اين دوران، سيدحميد در سكوت به تماشا ايستاده بود. نسبت او با مردم مثل گذشته گسسته بود، اما آنچنان در مقابل بزرگي جواناني كه مشتاقانه به استقبال مرگ مي‌رفتند خود را كوچك مي‌پنداشت كه جسارت نزديك شدن به آنها را در خود نمي‌ديد. تنها پناه سيدحميد، دوستان سابقش بودند كه سيد در كنار آنها هم احساس غربت مي‌كرد. ديگر تاب خنده‌هاي آنها را نداشت. حس مي‌كرد در ميان جمع مترسك‌ها نشسته است؛ مترسك‌هايي كه دستشان براي كلاغ‌هاي مزاحم هم رو شده است. خلاء دروني سيد، هرروز بيشتر مي‌شد. بايد كاري كرد. بايد از پيلة خودش بيرون مي‌آمد و به پيله‌اي كه حتي بي‌بي جزئي از آن است مي‌رسيد. بايد راز اين سرگشتگي را بيابد؛ بايد شجاعت از نوع ديگر را تجربه كند؛ اما چگونه به آنها نزديك شود؟ آيا سيدحميد را با سابقه و ذهنيتي كه از او دارند خواهند پذيرفت. در همين دوران اولين پيشنهاد، هرچند به شوخي، به او شد.

يكي ازكاميون‌دار‌ها كه كاروان كمك‌هاي مردمي به جبهه را بار زده بود. سيدحميد را دور ميدان ديد و به شوخي به او گفت: تو ديگه نمي‌خواي آدم بشي؟ سيد: گفت چه جوري؟ راننده گفت: چه جوريش با من.

شب رفته بود پشت در توي سرما خوابيده بود. راننده كاميون كه قول حميد را باور نداشت، خود را در مقابل عمل انجام شده مي‌ديد. او را با اكراه با خود به جبهه‌هاي جنوب برد.

اولين سفر حميد به جنوب، سفر از نقطه‌اي جغرافيايي به نقطه‌اي ديگر نبود. هجرتي بود دايمي و مستمر از عالم اوهام به عالم معنا. او به راهي رفت كه تقدير برايش رقم زده بود. رفتار حميد در روزهاي نخست همانند كساني بود كه سال‌ها در تاريكي زيسته و از نور گريزانند. اما سيد توانست چشمان خود را باز كند و با حيرتي آميخته به شوق، نظاره‌گر دنيايي باشد كه از كودكي به دنبال آن بوده است.

حميد خيلي زود دريافت آنچه كه سال‌ها در دنياي پيرامون به دنبال آن بوده است، در وجود خودش نهفته بوده است. دانست در تمام اين سال‌ها بيهوده خدا را با حواس ظاهري‌اش مي‌جسته. خيلي زود شيدا شد.

(آسيد احمد)

نفس خودش رو به حساب مي‌كشيد. حاسبوا قبل ان تحاسبوا و موتوا قبل ان تموتوا؛ بميريد قبل اينكه شما را بميرانند و حساب كنيد قبل از اينكه از شما حساب بكشند. هميشه و همه‌جا با پاي برهنه مي‌رفت.

(سيدبرهان حسيني)

مي‌گفتيم چرا پابرهنه مي‌ري؟ مي‌گفت راحت‌ترم، اما واقعاً چيز ديگري را مي‌ديد كه ما نمي‌ديديم. چه ديده بود كه ما نمي‌ديديم؟

افسوس سال‌هاي از دست رفته را مي‌خورد و هميشه خود را سرزنش مي‌كرد. شب‌ها با پاي برهنه در بيابان پر از خار پرسه مي‌زد. زمزمه‌ها و فريادهاي شبانه او آشناترين صدا براي نزديكانش بود. اندك‌اندك برهنگي پا برايش عادت شد تا جايي كه به سيد پابرهنه شهرت يافت.

جبهه، خط مقدم، دشمن، كمين و عمليات، همه براي سيد بهانه‌اي بود براي انساني ديگر شدن. او گمشده خود را يافته بود. سيد به ندرت مرخصي مي‌رفت؛ يا بايد كار مهمي داشت كه به عقب برمي‌گشت، يا بايد زخمي مي‌شد كه آن وقت به عقب منتقلش مي‌كردند. وقتي مي‌رفت دوستان قديم به سراغش مي‌آمدند.

(جواد كامراني)

آمده بود سر ميدان شهدا. رفقا هم نشسته بودند. معمولا صحبت كم مي‌كرد. دربارة خودش داشت صحبت مي‌كرد، ما هم داشتيم گوش مي‌كرديم. بهش گفتيم جبهه چه جور جايي است؟ سيد حادثه‌اي را كه به چشم ديده بود برايش تعريف كرد.

جريان زن جوان سوسنگردي كه نوزاد بغلش را از داخل وانت به بيرون پرتاب كرد. سيد وقتي عصباني به آن شخص اعتراض كرد، زن گريان اعتراف كرد اين بچه ثمرة تجاوز عراقي به اوست، بايد با او چه كنم. سيد به دوستش گفت رفتم تا اين اتفاق در كوچه و محلة شهرم رخ ندهد. دوستش به هم ريخت. خاك بر سر من كه اينجا بنشينم تا دشمن با ناموس هم‌وطنم اين‌طور رفتار كند. سيد كه سال‌ها طعم تلخ نصيحت‌هاي مداوم را چشيده بود، از نصيحت كردن پرهيز داشت، فقط قصه‌هايي را كه مي‌ديد براي دوستانش تعريف مي‌كرد.

سيدحميد براي دوستان، حكم دريچه را داشت در ميان ديوار قطور و بلند جهالت كه آنها در مقابل خود مي‌ديدند. با عبور از اين پنجره بود كه دوستان حميد خود را در عالمي ديگر مي‌يافتند كه همة باورهاي قبلي را در خود فرومي‌ريخت و نوعي ديگر مردانگي و فتوت را تجربه مي‌كرد.

آنگاه بود كه دوستان سيد فهميدند سيدحميد صاحب موفقيت ويژه‌اي است. سيد از زبده‌ترين نيروهاي اطلاعات و عمليات شده بود تا جايي كه سمت فرماندهي اطلاعات‌وعمليات قرارگاه كربلا را برعهده‌اش گذاشته بودند تا در ركاب سردار سرلشكر جاويدالاثر شهيد علي‌هاشمي به ميهن خويش خدمت كند و به‌ندرت مي‌توانستيم او را در ميان خود ببينيم.

گاه چندين بار در ميان يگان‌هاي دشمن گم مي‌شد. حتي به شهر‌هاي مختلف عراق سفر مي‌كرد كه در همين سفرها بود كه همراه ياران خويش به كربلا رسيد. كمتر كسي خبر داشت كه سيد بارها به زيارت عتبات نائل شده بود. سيد به هيچ‌كس جز اهل سرّ چيزي نمي‌گفت.

(فضل الله ميرزايي)

اولين باري كه شيميايي زدند، سيد شيميايي شد. خيلي جالب است كه اولين تجربه در حملة شميايي بود. زير گلويش تاول زده بود. گفتيم سيد چي شده؟ مي‌گفت هيچ چي. مي‌دانست چيه. گفتم سيد خيلي عجله داري، كجا مي‌خواي بري؟ گفت محمود ان‌شاالله طولي نكشه كه با جدم فاطمه زهرا(س) محشور شوم. فكر كنم اون بعدازظهر كه ديدمش دو روز بعد به شهادت رسيد.

هور، مدينه فاضله‌اي بود كه واعظان آن را در آينده وعده مي‌دادند، اما رزمندگان شهروند اين مدينة فاضله بودند كه شب‌ها حاكم شهر را به چشم مي‌ديدند. شايد يكي از همين شب‌ها سيد برات خود را از حاكم شهر گرفته بود. حاج همت خود را به سنگر بچه‌هاي كرمان رساند. با بدن خاكي و چشم‌هاي قرمز. هيچ كس نمي‌دانست او همت است. گفت نيرو مي‌خواهيم. بي‌سيم‌چي، قاسم را گرفت. قاسم بعد از اينكه فهميد همت است، دستور داد هر چه مي‌خواهد در اختيارش بگذارند.

(حاج محمود اميني)

سيد تو جبهه طراح و فرمانده‌مان بود. ما هيچي نداشتيم. عراقي‌ها هم مي‌آمدند جلو. آمديم به سيد گفتيم: اين‌ها حمله كرده‌اند. گفت: مسئله‌اي نيست. انگار نه انگار كه حمله است. خدايا چه كنيم. هي دلهره، هي اضطراب. آمديم و گفتيم: دارند مي‌آيند.

گفت خوب برسند. عراقي‌ها حسابي رسيدند نزديك. سيد تيربارش را برداشت و حمله كرد. باور نمي‌كنيد كه عراقي‌ها چقدر سلاح و مهمات جا گذاشتند. عدة زيادي از آن‌ها يا كشته شدند يا زخمي. همان‌جا بود كه هم تفنگ دستمان آمد، هم فشنگ، هم ماشين.

(بختياري، از دوستان حميد)

زندگي‌نامة سيدحميد به روايت بي‌بي:

سر حميدم كه آبستن بودم، يك شب خواب ديدم كه دست كردم تو جيبم و ديدم يك سكه‌اي تو دستم هست كه روش اسم پنج‌تن نوشته شده. در جيبم را محكم گرفتم تا اينكه از خواب پريدم. صبح بلند شدم و گفتم: اين بچه‌ام هم پسر است. اسمش را گذاشتيم غلام‌رضا و تو خانه صداش مي‌كرديم حميد. حميد از بچگي پرجنب و جوش بود. سر نترسي داشت. رضا دو سال از او بزرگ‌تر بود همبازي حميد فقط او بود، با هم شمشير بازي مي‌كردند. كشتي مي‌گرفتند و هر دو مواظب بودند دست از پا خطا نكنند. حميد معلم شد. او با خواهر و برادراش خوب بود. همه دوستش داشتند. از وقتي رضا شهيد شد، حميد ديگر دل به چيزي نداد. مشوقش را از دست داده بود. رفت تو تظاهرات و راهپيمايي و جنگ و اين چيزها. رفت يك دوره چريكي ديد و رفت جنگ. لباس‌هايش را مي‌آورد كه بشوييم و جاهايي را كه پاره است بدوزيم. مي‌گفتم: اين ديگه پاره شده بايد يك لباس ديگر بخري. مي‌گفت: نه اسراف مي‌شه، هنوز مي‌شود از اين استفاده كنم.

يك‌جا بند نمي‌شد. اين آخر‌ها ديگر به خورد و خوراك و لباس خود هم نمي‌رسيد. وقتي مي‌دانست كسي احتياج دارد مي‌رفت هرچي داشت به آنها كمك مي‌كرد. چند بار بهش گفتم: ازدواج كن. گفت: اگر جنگ تمام شد و من زنده ماندم چشم! با اصرار زياد من راضي شد كه ازدواج كند. گفتم حالا كي را مي‌خواهي؟ گفت: فرقي نمي‌كنه. فقط مي‌خواهم خانواده‌اش خوب و با ايمان باشند و شرايط من را كه در حال رفت‌وآمد به جبهه هستم درك كند. من حرفي ندارم. شل شدم سكوت كردم از آن به بعد حرفي از دامادي نزدم.

بعضي وقت‌ها دوستانش را مي‌آورد خانه و به آنها آموزش نظامي مي‌داد. بچه‌ام وقتي مي‌رفت، نمي‌گذاشتم گريه‌ام را ببيند. قرآن مي‌خواندم و مي‌سپردمش دست خدا. مي‌دانستم ايستاده سينة تير تا شهيد بشود. خبر آوردند حميد شهيد شده. دلم شكست. آوردنش در خانه تا ببينمش. رفتم بالا سرش گفتم: ننه عليك سلام، به آرزوي خودت رسيدي. خوش به سعادتت!

مردم كه براي شهداشون مراسم مي‌گرفتند ماهم مي‌رفتيم مراسم. همة مادراي شهدا مي‌آمدند مي‌گفتند حميد شهيد آنها هم بوده. بعد فهميدم چون مي‌رفته به آنها مي‌رسيده، خودشان را مادر او مي‌دانستند.

حميد موقع رفتن رضا خيلي شكست. دلش مي‌خواست زودتر برود. خيلي گريه مي‌كرد. گفتم چرا گريه مي‌كني؟ گفت مگه برادرم كشته نشده؟ نبايد گريه كنم؟

گفتم: كشته نشده، شهيد شده. اگر اشتباه مي‌كرد كشته حساب مي‌شد. چون راست و صداقت گفته، شهيد شده. دست از گريه برداشت. گفتم حالا ديگر نوبت شماست. همه بايد برويد شهيد شويد. اسلام دارد از دستمان مي‌رود. مي‌بايست آن‌قدر برويد و بياييد تا شهيد شويد. من وقتي اين حرفهارا زدم، جراتش بيشتر شد. دست از گريه برداشت.

(فرمانده محور اطلاعات قرارگاه خاتم الانبيا)

آسيدحميد را همه با هم دفن كرديم. حسين باقري بعد از او شهيد شد. من و يك حاجي، دوتايي داوطلب شديم كه قبر حسين را پايين پاي سيدحميد بكنيم. گفتم: حالا ديگر قبركن نمي‌خواهد كه ثوابش هم به ما برسد.

وقتي قبر را كنديم و رسيديم به لحد، شروع كرديم به كندن پايين پاي سيدحميد. يك لحظه آنجا سوراخ شد و من ديدم يك بوي عطري آمد. من ديگر نفهميدم چي شد.

آن حاجي گفت: اين بوي عطر از كجا آمد؟ گفتم: از اينجا.

گفتم برود بالا. بعد دست كردم تو آن سوراخ كه ببينم بدن آن سيد اولاد پيغمبر سالم است. حس كردم انگار همين يك ساعت پيش او را دفن كرده‌اند، به اين تازگي بود.

(حاج محمد آذين)

سردار رضايي به ما دستور داد كه قرارگاهي به نام نصرت را سازماندهي كنيم و يك محور اطراف هويزه و هورالهويزه باز كنيم. ما تقريبا از شهر كنده شديم. و توي منطقة اميديه و جفير مستقر شديم. همان جا بود كه ميرافضلي وصل شد به بچه‌هاي اطلاعات. شايد درست يك سال با تشكيلات حاج علي ناصري كار صرف اطلاعاتي مي‌كرد و بعد كه جاهاي ديگر عمليات مي‌شد حالا يا با مجوز يا بي‌مجوز، از بچه‌ها منفك مي‌شد و خودش را مي‌رساند به معركة جنگ.

من سيد را كم مي‌ديدم با توجه به كارم كه آن زمان جانشين قرارگاه نصرت بودم و بچه‌هاي اطلاعات را هم كنترل مي‌كردم ولي با اين حال مي‌شنيدم كه مي‌خواهد دست‌مان را بگذارد توي حنا و برود. خوب مسلم بود كه مخالفت مي‌كنيم. كار به جاهاي باريك مي‌كشيد. اين جور وقت‌ها قسمي مي‌داد كه كه هيچ‌كس نمي‌توانست حريفش بشود. مي‌گفت: به جدم زهرا(س)... خدا مي‌داند وقتي اين را مي‌گفت، ديگر جرات نمي‌كردم حرفي بزنم يا اعتراضي بكنم.

(عباس هواشمي)

وقتي مي‌آمد خانة ما، دلم مي‌خواست كنارش باشم. بيشتر مي‌رفتم تو نخ كارش ببينم چه‌كار مي‌كند. نمازش جور عجيبي شده بود. مي‌رفتم كناري مي‌ايستادم ببينم چطور نماز مي‌خواند. قنوت‌هاش و گريه‌هاش خيلي دلم را مي‌سوزاند. نه كه بسوزم، بيشتر حسوديم مي‌شد كه اين عمو از اون عمو‌هايي است كه زياد ماندني نيست. سعي مي‌كردم هر كاري از دستم مي‌آيد برايش انجام دهم. معمولاً لباس‌هايش را مي‌آورد خانة ما كه بشوييم. مادرش مريض بود و نمي‌توانست. به خودش مي‌رسيد. بخصوص وقت نماز. به خودش عطر مي‌زد موهايش را شانه مي‌كرد. بيرون هم كه مي‌رفت، به مرتب و تميز بودن اهميت مي‌داد. بعد از شهادت رضا اراده كرده بود كه هر روز بهتر از ديروزش باشد.

يك بار كه مي‌رفت جبهه، وقت بدرقه دم در به همه گفت: دوست ندارم فكر كنيد كه اين جنگ براي ما بلا و مصيبت است. به خداوندي خدا قسم كه ما وقتي جبهه هستيم، ساخته مي‌شويم. همين جنگ است كه باعث شده جوانان ما ساخته شوند. چرا راه دور بروم. يكي‌اش خود من. آنجا برايم از صدتا دانشگاه بهتر است. به من مي‌گفت: اگر پسر بودي با خودم مي‌بردمت جبهه.

(خانم ميرافضلي برادرزاده حميد)

بيشتر بچه‌هاي تيپ ما، تيپ 27 نور؛ غير بومي بودند. از بچه‌هاي خوزستان كم بودند. فرماندهي گردان ما سيدحميد بود. وقتي علي‌هاشمي آمد مسئوليت‌ها را مشخص كرد، بچه‌ها گفتند: خدا رحم كند به اين گرداني كه اين دو نفر مسئولش شده‌اند!

توي دهلاويه با بچه‌ها مي‌رفت كانال مي‌كند! سيد با جعفرنيا و چند نفر ديگر كانال مي‌كندند. گرما بيداد مي‌كرد. من كه بچة اهواز بودم طاقت نمي‌آوردم. صبح‌ها همه مي‌آمدند جواب پاتك را مي‌دادند. سيد آرپي‌جي‌زن خوبي بود. راستش سلاحي سنگين‌تر از آرپي‌جي نداشتيم. توي عمليات «ام‌الحسنين(س)» بود كه من كنارش بودم. سيد آن شب به من گفت: بيا برويم روضه! چند نفري را هم جمع مي‌كنيم با هم مي‌رويم عقبه، پادگان دوكوهه. من دلم گرفته. دلم لك زده براي يك روضة درست و حسابي. رفتيم. فكر كنم حاج‌آقا هاشميان آنجا بود، با يك سيد ديگر به نام سيد برهان و روضة خوبي خواند كه دل همه را صفا داد. سيد خيلي گريه كرد. بعد انگار كه بار سنگيني را از دوشش برداشته باشند، احساس سبكي مي‌كرد.

جانشين محور بود. خيلي قبل از عمليات زحمت كشيد. عمليات ايذايي بود. يعني جوري بود كه بايد دشمن را منحرف مي‌كرد كه عمليات اصلي اينجاست تا بقية نيرو‌ها خودشان را براي فتح‌المبين آماده مي‌كردند. عراق دو روز بعد پاتك زد. با تانك‌هاش خاكريز را گرفت. همان روز دو نفر از بچه‌هاي شناسايي را موج گرفت.

سردار ناصري آمد به من گفت: با سيد برو جلو! من حقيقتش ترسيده بودم. عراقي‌ها آمده بودند و با تانك چسبيده بودند به خاكريز. سنگري هم براي پناه گرفتن نبود. پيش خودم گفتم: سقوط اينجا حتمي است.

بچه‌هايي مثل سيد و جعفرنيا، از بس آرپي‌جي زده بودند، از گوششان خون مي‌آمد. سيد را دوبار در اين حال ديدم: يك بار همين عمليات ام‌الحسنين(س) بود، يك بار هم بيت‌المقدس. ما افراد انگشت‌شماري داشتيم كه توانستند اين‌طوري جواب تانك‌هاي عراقي را بدهند. كارشان واقعا كارستان بود. حالا كه فكرش را مي‌كنم مي‌بينم گوشت در مقابل تانك بوده. سيد آنقدر آنجا ماند تا دستور دادند كه: آماده باشيد براي عمليات ديگر.

سيد كسي نبود كه فقط اسمش فرمانده گردان باشد. هر باري كه رو زمين بود برمي‌داشت. يادم است با بولدوزر تا صبح كار مي‌كرد. با بچه‌هاي شناسايي، با بچه‌هاي لجستيك، با بچه‌هاي تداركات، با همه بود. همه‌كاره بود. بعضي وقت‌ها به او مي‌گفتم: بابا تو مثلا فرمانده گرداني. چه كار داري به شناسايي؟ آن موقع هنوز مهندسي نبود. ما فقط يك لودر داشتيم و يك بولدوزر. مي‌رفت با آنها كار مي‌كرد. تو همين عمليات بود كه سيد سه روز نخوابيد. همه مي‌ديدن كه غذاش را در حال راه رفتن مي‌خورد. خلاصه اينكه قبل از بيت‌المقدس و بعد از ام‌الحسنين(س) آمدند به ما گفتند: بايد تا نزديك عراقي‌ها كانال بكنيد. سيد آمد تقسيم‌مان كرد و به من گفت: امشب تو برو اين قسمت را نظارت كن و من مي‌روم آن قسمت.

گفتم: سيد! بچه‌ها كه هستند.

گفت: هستند. خسته هم هستند.

شناسايي را با خود سردار ناصري مي‌رفت. مي‌خواست ببيند شب عمليات بايد كجا برود. اين خيلي مهم است. مي‌خواست بهترين راه را برود و كمترين تلفات را داشته باشد. الان كه آمديم توي تشكيلات، مي‌فهمم كه چقدر ذهنش از ما جلوتر حركت مي‌كرده و كار اساسي را واقعا او انجام مي‌داده.

شب عمليات رفتيم جلو و بعد دستور دادند: برگرديد!

عمليات موفق نبود.

سيد گفت: خواست خدا بود.

همه را جمع كرد و گفت: بايد بيشتر بررسي كنيم. نشستيم و تبادل نظر كرديم. بالاخره عمليات انجام شد. هر چند كه علي هاشمي دستور داده بود كه فقط ناظر باشيم و حق نداريم جلو برويم، ولي سيد قبول نمي‌كرد. مي‌گفت: چطوري به بچه‌ها بگويم برويد جلو و خودم نروم؟ ما سه محور بوديم. محور ما و محور جعفرنيا و محور علوي. محور ما به اين بن‌بست برخورد. تلفات هم داديم. حميد از بس آرپي‌جي زده بود از گوشش خون مي‌آمد و چيري نمي‌شنيد. گفت: بايد بزنيم كه جرأت نكنند بيايند جنازه‌هايشان را ببرند. او به اجساد مطهر شهدا نگاه مي‌كرد و مي‌گفت: چرا ما اين همه آدم را نتوانستيم نجات دهيم؟ حالامن چه‌جوري نگاه كنم به علي هاشمي.

دشمن بعد از عمليات از جفير عقب‌نشيني كرد و سيد روي جاده نماز خواند.

(محمود احمدي)

حميد براي اولين بار بود كه مي‌رفت براي شناسايي. با دو نفر از نيرو‌هاي چمران مي‌رفته كه همان اوايل دوره ديده بودند. يك افسر ارتش هم با آن‌ها همكاري مي‌كرد. دو نفر بسيجي و حميد و يك نفر ديگر، شب حركت مي‌كنند. صبح مي‌فهمند وسط عراقي‌ها گرفتار شده‌اند.

افسر ارتشي مي‌گويد: يعني چه بلايي سر‌مان مي‌آيد؟ حميد مي‌گويد: راحت باشيد!

يك آيه قرآن مي‌خواند و مي‌گويد: مطمئن باشيد كه آن‌ها ديگر ما را نمي‌بينند.

حاج احمد اميني هم آنجا بوده. آية وجعلنا... را مي‌خوانند و حركت مي‌كنند.

حميد مي‌گفت: بعد از چهار كيلومتر پيش‌روي در جبهة عراقي‌ها، تازه آنها متوجه شدند كه ما عراقي نيستيم. شروع كردند به تيراندازي. آن افسر اين چيزها برايش معجزه بود. آن‌قدر سجده كرد و گريه كرد و «يا حسين(ع)» گفت كه دل همه شكست. ديگر ولمان نكرد. هميشه همه جا فقط با ما مي‌آمد.

(محمود فاضلي)

سيدحميد را نه من، نه هيچ‌كس ديگر نمي‌شناسد. ما يك چيز ظاهري ازش ديده بوديم. در باطن نمي‌شناختيمش. او كسي بود كه جنگ به بركت او و امثال او پيروز شد. تنها رزمنده‌اي كه مي‌توانم قسم بخورم كه تك بود. هرجا حمله بود او را مي‌ديدي. بعضي وقت‌ها از دوستانش مي‌شنيدم كه فرماندهان از دستش ناراحت مي‌شدند كه چرا ول مي‌كند و مي‌رود. سيد گفته بود من نمي‌توانم يك‌جا بايستم.

روزهاي اول به سيد خيلي سخت مي‌گرفتند. بعد ديدند نمي‌شود مهارش كرد، آزادش گذاشتند. روحش نمي‌توانست آرام بگيرد.

عبدالحسين سالمي

چند بار همان اوايل جنگ رفتم جبهه. در جبهه طراح بود. يك روز او را ديدم كه تازه از خط آمده بود. اين قدر خسته بود كه نمي‌شد با‌هاش حرف زد. شنيده بود من آمده‌ام، شب آمد پيش من. نشستيم با هم به حرف زدن. او از خستگي خوابش برد. من خوابم نمي‌برد و مرتب نگاهش مي‌كردم. مي‌گفتم: خدايا اين انسان چقدر عزيز است! من هميشه سيد را يك شهيد از شهداي آينده مي‌ديدم. مي‌گفتم: شما اگر علي‌اكبر(ع) را و ابوالفضل(ع) را نديده‌ايد، در عوض اين هست. او از تبار همان‌هاست. تو همين فكر‌ها بودم كه سيد از خواب بيدار شد. اوايل جنگ بود و اوضاع درهم برهم. ماشين و اسلحه نبود. با اين حساب بلند شد و با همان خستگي رفت. بارها گفته‌ام سيد يكي از اعجوبه‌هاي خلقت بوده. خيلي مهم بود كه انسان از فرش به عرش اعلا برسد؛ آن هم در يك مدت كوتاه.

خود سيد تعريف مي‌كرد. مي‌گفت: عمليات فتح‌المبين بود. شبي وارد يكي از سنگر‌هاي عراقي شدم. ديدم آقايي روي تخت خوابيده. نگاه كردم ديدم مرده. بچه‌ها او را كشته بودند. از تخت انداختمش پايين و رفتم تا صبح راحت روي آن خوابيدم و تا صبح هم بلند نشدم.

برهان حسيني

صبح زود آمديم سر كار، تو پمپ بنزين خودمان. همكار‌ها بودند و گفتند: برادر شما به غير از حميد داداش ديگري هم داشته؟ حميد دو اسم داشت. اسم شناسنامه‌اش غلام‌رضا بود، ولي حميد صدايش مي‌كردند.

مي‌گفتند صبح ساعت شش اعلام كرده چند تا شهيد آورده‌اند.

ما آن لحظه مي‌آمديم سر كار و راديو ماشين خاموش بود. گفتم: خب؟ گفتند: راست و دروغش گردن خودش، ولي مي‌گفت اسم يكي‌شان سيد غلام‌رضا ميرافضلي است.

باور نكردم، رفتم پي‌گير شدم. ديدم راست مي‌گويند. هر چند كه همه‌مان انتظارش را داشتيم. دلم شكست؛ با اينكه در هر عمليات انتظار شهيد شدنش را داشتيم. اما حيف‌مان مي‌آمد اين آدمي كه اين قدر كاري و مخلص است زود از دست‌مان برود. آدمي كه هر وقت مرخصي مي‌آمد با ده نفر برمي‌گشت. هميشه مي‌گفت: دعايم كنيد. شب آخر كه مي‌خواست برود، آمد خانه ما روز اول رفتنش و روز آخر جبهه رفتنش آمده بود خانة ما براي خداحافظي. گفت: حلالم كن، چي داشتم كه بگم. گفتم باشه حميد. نماند. رفت جنازه‌اش را كه آوردند، آقاي شهرام‌آبادي زنگ زد به آشيخ محمد كه فلاني شهيد شده. مي‌خواهند تشييع‌اش كنند، تا شما نباشيد هيچ‌كس به جنازه دست نمي‌زند. مادر خانة آسيد احمد بود. شانس آوردم، نمي‌خواستم به آقام بگويم. اول از زخمي شدنش گفتم و شك به جانش انداختم، بعد از آقام شنيدم كه گفت خدا رحمتش كند. انگار به آقام الهام شده بود. به همان خونسردي روز رفتن رضا.

دست دعا به طرف آسمان بلند كرد و گفت: خدايا از ما قبول كن! مادرم هم همين را گفت. حتي محكم‌تر و خونسرد‌تر از آقام.

حاج احمد اميني سروكله‌اش پيدا شد. با يك پيكان آمد. دو سه نفر همراهش بودند. تا ما را ديد سلام‌وعليك كرد و گفت: «از حميد عكس نداريد بدهيد به ما؟»

فكر مي‌كرد ما هنوز خبر نداريم. گفتم: عكس كه داشته. بچه‌ها آمده‌اند برده‌اند كه بدهند بزرگش كنند. گفت: كدام بچه‌ها؟ جوري گفتم كدام بچه‌ها كه بفهمد ما از ماجرا خبرداريم. حال خودش هم خوب نبود. زخمي بود. سر گذاشت روي شانه‌ام و گفت: خدا صبرتان بدهد!

(مهدي ميرافضلي، برادر حميد)

آن روز فقط حميد را تشييع كردند. آشيخ محمد آمد برايش نماز خواند. خود آشيخ محمد بود كه گفت حميد وصيت كرده او برايش نماز بخواند. حميد را برديم كنار رضا دفن كرديم. جنازه‌اش را هم ديديم. آدم صحنه را مستقيم ببيند خيلي ناراحت مي‌شود. دل و جرأت و نفس مي‌خواست كه آدم ببيند برادرش، پارة تنش، نه چشم دارد، نه دست، نه پهلو... چي بگويم من آخر؟

(محمود ميرافضلي، برادر حميد)

وقتي جنازة بقية شهدا را آوردند، تا فلكه بيشتر تشييع نمي‌شد. اما تابوت اين شهيد، هم به خاطر سيد بودنش، هم به خاطر خوبي‌هايي كه داشت و رشادت‌هاي بي‌شمارش، تا گلزار شهدا بدرقه شد. ما هيچ چيز از كار‌هايي كه در جبهه كرده بود نمي‌دانستيم. حتي نمي‌دانستيم چه‌كاره است. هر وقت كه مي‌رفت جبهه، با كاروان بسيجي‌ها نمي‌رفت. تنها مي‌رفت. نمي‌خواست كسي از كارش سر دربياورد كه آنجا چه كار مي‌كند. البته اين را الان فهميدم. الان نبودنش بين ما عجيب حس مي‌شود.

(شايسته ميرافضلي، برادر زاده حميد)

در دوران دبيرستان خاطرم هست كه آقا سيدرضا صبح‌ها دير مي‌آمد. من دو سه مرتبه به عنوان مواخذه به او گفتم: كجا بودي؟ چرا دير آمدي؟ چيزي نگفت. تحقيق كردم ديدم آن سيد بزرگوار مي‌رود كمك آقاش و هر كاري داره انجام مي‌ده و برمي‌گرده مدرسه.

سيدرضا كه شهيد شد، سيدحميد زنده بود. زنده‌تر شد. بيشتر آمد تو جمع مردم. روزي به گوش من رساندند كه تو مدرسه اعلاميه‌ها را لاي كتاب‌هاي كتاب‌خانه گذاشته بودند و بين بچه‌ها پخش كردند. كار كتاب‌دار‌هاي مدرسه بود. سيدحميد هم كمك‌شان مي‌كرد. من البته آزادشان گذاشته بودم.

جايي كه الان ايستگاه امام حسين(ع) است، يك دكان بقالي بود. پمپ بنزين آنجا آتش مي‌گيرد و آتش مي‌رود به آن بقالي مي‌رسد. خانه آن بقال چسبيده به مغازه‌اش بوده و آتش مي‌رود به خانه‌شان هم مي‌رسد. زن و بچه آن مرد بيچاره مي‌مانند تو محاصرة آتش. حميد و دوستاش ايستاده بودند سر فلكه به حرف زدن كه آتش را مي‌بينند. و صداي زن و بچه را مي‌شنوند. حميد خودش را مي‌زند به آتش، مي‌رود بچه‌ها را از آتش مي‌كشد بيرون. وقتي آمد خانه ديدم يك دستمال كشيد روي دستش و اصلا به روي خودش نياورد كه سوخته! از او پرسيدم: چي شده؟ فقط گفت: چيزي نيست. بعدها كه دستش خوب شد بالاخره به حرف آمد و گفت: نمي‌شد دكان بقالي را بذارم بسوزد.

اگر زن و بچة آن بيچاره طوري‌شان مي‌شد، من تا آخر عمر خودم را نمي‌بخشيدم.

توكلي

جنازة شهدا را كه مي‌آوردند، رفتم ديدم اسم آسيدحميد هم بين آنهاست. جنازه را آوردند. او را آوردند جلوي كوچة منزلشان و نماز را همان‌جا خواندند. حال خودم را نمي‌فهميدم. من معلم كجا؛ سيد كجا! يك روز من با افتخار مي‌ايستادم بالاي سر امثال حميد و افتخار مي‌كردم كه دارم به بچه‌ها چيز ياد مي‌دهم، ولي آن روز احساس كمبود داشتم و بي‌تابي مي‌كردم. يك نفر كه پيش من نشسته بود و سيد را نمي‌شناخت گفت: كي بود اين آقا؟ نمي‌خواستم جوابش را بدهم. گفت: از بستگان شما بود؟ نتوانستم طاقت بياورم. گفتم: شاگردم بود. گفتم: جاي اولادم بود. گفتم: نور چشمم بود.

(توكلي، معلم حميد)

بايد اعتراف كنم كه اسلام را از دوران انقلاب به بعد شناختم. با تحمل درد‌ها و آلام و سختي‌ها و شاهدي بر شهادت‌هاي بهترين برادرانم توانستم اندكي، اين قلب سياه و مكدر خود را با نور الهي و جلوه‌ها و آيات آن سرور و مولاي كربلا و با درس گرفتن از چهره‌هاي نوراني همسنگران شهيدم مقدار كمي موفق باشم، به توفيق خدا.

به اين مسئلة مهم هم واقفم كه ازدواج يك تكليف الهي است. مخصوصاً ما اولاد رسول الله(ص) كه بايد در تكثير و پرورش فرزنداني شجاع و عاشق شهادت و براي تداوم راه جد بزرگوار‌مان امام كربلا پيشتاز باشيم. ولي نظر به اينكه با تجربة تلخي كه از ازدواج بعضي از برادران تاكيد مي‌كنم (بعضي از برادران ضعيف‌النفس)، همچون خود داشته و دارم، خوف آن داشتم كه با توجه به ايمان ضعيفم آن شور و هيجان حسيني مبدل به عشق ماندن و خواسته‌هاي دنيا و سستي در نيامدن به جبهه و عدم استقامت به بهانه‌هاي واهي و به اصطلاح شرعي گردد. بنابراين ازدواج براي من به جز روسياهي در پيش جدم حسين(ع) و ديگر شهداي هم‌پيمانم چيزي ديگر را برايم به ارمغان نمي‌آورد و بايد بگويم كه اين روش و تصميم را توجيهي براي فرار از ازدواج قرار نداده‌ام، چرا كه اگر بعد از جنگ، خداي ناكرده زنده ماندم و باز مجبور به زندگي شدم، در اولين فرصت به اين تكليف الهي مي‌پردازم.

(قسمتي از وصيت نامه سردار شهيد سيدحميد ميرافضلي)

---------------------

1. «جاي پاي هفتم» نوشتة حسن بني‌عامري، لشگر 41 ثارالله، كرمان، 1367



بازگشت به سايت امتداد