ماهنامه امتداد
شماره 33، مهر 1387
صفحات (16-17)
ما كه رفتيم، شما به سلامت
رحيم چهرهخند
بوي بهشت
يادداشتي دربارة عروج غمگنانة شهيد علي درويشملا
هميشه لبخندي بر لب داشت، «علي درويشملا»، در جبهه هيچ وقت ساك يا كولهاي نداشت، خيلي درويش بود! انگشتر و تسبيحاش را نيز هديه داده بود تا هيچ جلوهاي از دنيا آويزانش نباشد و بعد از نماز مهرش را كه سنگي از سنگهاي بيابان بود، ميبوسيد و به گوشهاي پرت ميكرد و برميخاست و دنبال كارش ميرفت؛ جان را در طبقي از اخلاص نهاده و جان بركف بود و هميشه با وضو بود و قدم كه ميزد گويي از مسجدي به مسجدي ميرود و در نماز است و گويي در عرش خداست، نه بر فرش زمين!
از نيروهاي كادر سپاه بود و در تيپ مستقل اطلاعاتي 313 حرّ در قرارگاه نجف و در كار طرح و برنامه اطلاعات و عمليات همانجا كه سرداران حاج حسين الله كرم و حاج سعيد قاسمي و جلال مهربان و حاج حميد ميرزايي هم بودند و سردار شهيد سيدرضا شرافتي و علي نصراله و محمود رضايي و حجت تكپا و حشمت تكپا و حاج آقا شاهحسيني كه مسئول مهندسي رزمي بود و برادر سه شهيد؛ بهمن ژاژياني هم بود و شهيد خيدان مرادي و خورشيد و... علي درويش هم بود و جبهه خانة اولش بود و زن و فرزند پيش پدر و مادر در تهران كه خانة دومش بود... به تعبير حضرت امام(ره)، جنگ جهاني سوم بر عليه ما بود و روزها به سرعت برق ميگذشت.
بعد از عمليات كربلاي پنج و هشت و عمليات مرصاد به عظمت كار بچهها و غوغايي كه كردند و جنگ به پايان رسيد، سلاحش به كُلتي تبديل شد و جزو نيروهاي تأمين پرواز در خطوط هوايي قرار گرفت و بعدهم كه اثرات جانبازي اعصاب و روان و بعد از آن اثرات جانبازي شيميايياش عود كرد، بازخريد شد و به رانندگي تاكسي پرداخت و بعدهم خانه نشين شد؛ حال با اوج گرفتن اثرات جانبازي و مصرف قرصها و داروهاي سنگيني چون «سُديم والپرايد» و «اُگاسْتُو» و «لوسْتِران» و «اسپريهاي سِرِوِنْت و بِكُوتايْت و سالْمِتُرول و فِلُوكسي تايْت...» به راستي بدحال و به شدت تنگ دست بود. خانهاش را فروخت، خانة پدريش هم فروخته شد و به بهانة هواي خوب و مناسب به روستاي «چلندر» از توابع نوشهر نقل مكان كرد، حالا مجبور بودند همه با هم، همراه با پدر و مادر در يك اتاق زندگي كنند.
در دهة اول محرم هر سال در اين اواخر به تهران ميآمد و در هيئت محبان الحسين(ع) در 18 متري تختي در جنوب تهران در كنار دوستان قديم و ياران و همسنگران قديمش ميماند، تا اينكه روز عروج غمانگيزش در شب جمعه 17/5/87 رسيد، در «چلندر» و بر سرِ سفرة شام بودند كه احساس تنگي نفس و تنگي سينه كرد و برعكس احساس دلتنگي نداشت، پسرش حسن ميگويد: از سر سفره بلند شد، بشكني هم زد و گفت: «ما كه رفتيم، شما بمانيد به سلامت...» و رفت، چند دقيقه بعد در حالي كه سرفههاي شديدش به نفسنفس زدن رسيد، افتادم، سرش هم به لبة كاشيها خورد و شكافت و خون شيميايياش جاري شد، بالاي سرش كه رسيدند نفسهاي آخر را ميكشيد... و همه در چلندر خواب بودند...
فرداي آن روز، در روز جمعه 18/5/87 با حضور پنج نفر از همرزمانش كه از تهران آمدند و جسم پاكش را شستند، غريبانه در چلندر تشييع و به خاك سپرده شد. دوستانش نيز تا آمدند به خود بيايند، اعلامية شهادتش چاپ شده به دستشان رسيد. نوشته بودند:
با نهايت تأسف و تأثر، سومين روز درگذشت جانباز دفاع مقدس، مرحوم مغفور شادروان «علي درويشملا» فرزند دلبند حاج ابراهيم درويشملا را به اطلاع كلية بستگان و دوستان و آشنايان محترم ميرساند...
و اين دوستان و آشنايان محترم نيز مثل فرهنگ دفاع مقدس و اغلب متوليان آن، هنوز در خواب بودند و در پاسخ اعتراض ما پاسخ اهالي چلندر را تحويلمان دادند كه: «خوب الان كه جنگ نيست، مرده است ديگر، شهادت مال قبل از قبول قطعنامه بود...!؟!، ياد گلزار شهداي بهشت زهرا(س) در تهران ميافتم و معراج شهدا و قوانين حاكم بر آن كه جانباز زير 70 درصد را شهيد نميدانند و بماند حالا...!؟
و اينها بهانه و دستماية غزلي شد كه اين كمترين در همين رابطه براي «امتداد» سرودم و تقديم ميشود به همة آناني كه ميخواهند از خواب برخيزند و آبي به صورت بزنند و انشاءالله تعالي:
عشق هم چون دفتري بسته، كناري ماده است
بس كه از يادِ همه رفته، كه كاري مانده است
بر درِ سنگر كه متروك است و ويران است و سرد
از بساطِ عنكبوتي مرده، تاري مانده است
سنگرِ خمپاره خالي، قبضهها برده شدند
موشكي بيقبضه اينجا، يادگاري مانده است
تابلوِ «معراج اينجاست»، با روپاي آهني
همچنان آماده اينجا، در كناري مانده است
يادگار از لحظههاي پرنشاطِ جبههها
دبهاي پوسيده پيش چشمه ساري مانده است
كولة امداد خالي، سنگرِ امداد ويران
دارها برچيده تنها، خون جاري مانده است
مثل اينكه زان همه شور و شَرَرهايي كه بود
قوطيِ كنسروِ خالي، يادگاري مانده است!
طي شد اينك روزگار استخوانها و پلاك
بهرِ درآوردنِ از ما، دَماري مانده است
عطري از گل در زمستان فراموشي به جاست
يادگاري از نسيم نوبهاري مانده است
تكيه بر سنگر، برانكاردي، به جا مانده هنوز
منتظر گويا عزيزي، بهرِ ياري مانده است
پرپرِ روزمرگيها شد، گلستانِ شهيد
آن همه گلهاي پرپر رفته، خاري مانده است
چون چراغي، راهِ ما روشن ز خون گشت و ولي
حاصلش اين شد كه گويا، شامِ تاري مانده است
سادهتر گويم: از آن دوران پاكِ پر ز خون
خسرتِ گستردهاي، با اشك و زاري مانده است
با غنيمت خواريِ ما و شما، در خيمهها
ردِّ پاي خصمِ رذلِ نابكاري مانده است
بس كه نامرديم و از راه شهيدان غافليم
يادمان رفته كه از خون سازوكاري مانده است
يادمان رفته كه عزّت را بها، خون بود و بس
تا رهايي زاده و اينگونه جاري مانده است
دستِ ما در خون فرو رفته، وليكن پاي ما
در نبودِ پايداري، پاي داري رفته است
پيكرِ صدپاره خواهد، پهنة ميدانِ عشق
دوشِ ما در زيرِ بارِ اين نداري مانده است
زهرهاي چون شير خواهد، عُرضهاي چون تيرِ عشق
هركه اين عرضه ندارد، در خماري مانده است
فرصتِ محدودِ ما را، مهلتي بايد كه نيست
فرصت از كف رفته، در كف اين نداري مانده است
در قيامت عاقبت بيند دو چشمِ كورِ ما
غافلان را نفسِ عزّت رفته، خاري مانده است
رادِ مظلومان ستاند، عاقبت دستِ خداي
ذوالفقار آماده در كف، تكسواري مانده است
چون ز ياد عاشقان رفته كه كاري مانده است
عشق هم چون دفتري بسته، كناري مانده است