ماهنامه امتداد
شماره 33، مهر 1387
صفحات (30-30)
ما ميراثبَر گنج جنگيم
محمدرضا رمزي اوحدي
تربت
جبهه آن جايي بود كه خدا را تا جلو ديدگانت مييافتي و حس ميكردي شهاب شهادت در آسمان ملكوتياش نورافشاني ميكند و هر از چندي بر شانه يكي مينشست. جبهه آن جايي بود كه فرشتگان ملكوتش، بسيجياني بودند كه از كرانة تاريك تنگ خاك، به دور بودند و هر صبح با خورشيد به زمين ميتابيدند و در هر سَحرشان با قدم سجود از مرز شهوات به شهود ميرسيدند و از تكاثر به كوثر ميرسيدند. جبهه صالحستان وارثان زمين بود.
جلگهاي معطر و مطهر از خون شهيدان كه روح ملائك مقرب خداوندي را متوجه خود كرده بود. كوچههايش بيانتها و چشمههايش هميشه جاري «و ما هماكنون نيز ميراثبَر گنج جنگيم».
□
جبهه آن جايي بود كه در ملكوت بيغبارش، كهكشاني نور ريز، سجادههايي مييافتي از جنس نور كه بسان عبا، بر تن سپاهيانش بافته بودند، تا بر تپه تيره گمراهي بتازند و مصداق يخر جهم من الظلمات الي النور باشند ملكوتي كه همه چيز در قربانگاه قرب آن ذبح ميشد. بلبل باور در باغ ملكوتش، سرود بيقراري هيهات من الذله را ميسراييد و در آن وادي امن خفاش شبهه و شك را جايي نبود. ذرهاي خودپنداري در گلستان خداييشان نمييافتي.
جبهه آن جايي بود كه شهدايش هريك به سان شهابي جاويد بر كمر خاك افتادند تا من و تو در سياره تاريك زمين راه ملكوت را بيابيم. «و اشرقت الارض بنور ربها» و دوكوهه، حراي تحيّر، و بزم حضور و نزول فرشتگان خدا بود، كه فاتحان قله گمنامي در ميان آن دريچه نور علم حقيقي را بر دل و ديده ماديپرستان گشودند: «اقرء بسم ربك الذي خلق...»
دوكوهه جبهه ملك معنا بود و فرشته آن در مِيخانه اسرارش ميقات و ميعاد عاشقاني شد كه با ميثاق خون خود مُحْرم يار شدند و مَحرم اسرار مُحَرَم حسيني.
هم ما و هم جبهه هردويمان دلتنگ يكديگريم؛ آنچنان كه ني به وقت ناليدن، به دَلسوختهاي براي نواختن نيازمند است. خدايا ما را بسيجي بدار و ما را بر آن ملكوت بار ده و آخرين صفحه از عمر ما را به رنگ خون دلمان رنگين كن. خدايا به ما فهم فرهنگ فرهيختگان جبهه را عطا فرما.
خدايا بياموزمان كه بسيجي بودن را عار ندانيم تا صحنه كربلا خالي از اصحاب نباشد. خدايا ما را بسيجي بدار در دنيا و آخرت.