ماهنامه امتداد
شماره 33، مهر 1387
صفحات (18-20)
شهيد همت فقط نام يك بزرگراه نيست
كولهپشتي
گفتگو با جانبازان: سيدمحمد مدني و موسي سلامت
خوشا رقص مرداني از آينه
سواران ميداني از آينه
خوشا رفتن از خود
رسيدن به خويش
سفر در خياباني از آينه
خوشا محو تکرار تصويرها
گذشتن ز ايواني از آينه
دل خويش را آب و جارو کنيم
بياريم مهماني از آينه
ز باغي که آيينه کاري شده است
بچينيم داماني از آينه
در آغاز آيينه بوديم و باز
بيابيم پاياني از آينه
□
اهل اينطرفها نبودند. آقا سيدمحمد مدني و موسي سلامت را ميگويم. انگار از يک جايي آمده بودند که من نميشناختم. نديده بودم شبيهشان را تا آن روز. آرام گرفته بودند، مطمئن بودند، نگاهشان نگران نبود آرام حرف ميزدند...
بچهها هم جمعشان جمعتر بود آن روز، شمع محفل نورانيتر از هميشه بود که اين طور پروانهوار همه دورشان حلقه زده بودند.
مناسبت آمدنشان اعياد شعبانيه و روز جانباز بود. يکيشان علاوه بر آنکه توان حرکت نداشت، به علت موج انفجار قدرت شنوايي هم نداشت. يکي از بچهها با شوق رفته بود کنارش جا گرفته بود و به بقيه ميگفت: هرکه از آقاي سلامت سؤال دارد بگويد تا من برايش بنويسم...
نميشنيد، اما چنان لبخندي ميزد که با همه وجودت نشاط و عشق و به قول امروزيترها «انرژي مثبت» را منتقل ميکرد، ميگرفتي.
اولين سوال را از آقا سيدمحمد مدني پرسيدند:
□ اولين روزي که يک جانباز دچارقطع عضو ميشه چه حالي داره؟
من راجع به شرايط يک قطع نخاعي ميتونم حرف بزنم که تجربهاش کردم. خوب يادم هست اون روز که زخمي شدم بيست، بيستويک سالم بود، توي گرماي وحشتناک هواي خوزستان مجبور بودم درازکش روي زمين باقي بمونم، چون با هر تکون و حرکتي ممکن بود دشمن متوجه موقعيت بشه. وقتي تير خورده بودم و قطع نخاع شده بودم، برام حال و هواي غريبي بود، چون ميديدم دستها و پاهام سر جاشه، به ظاهر اتفاقي نيفتاده. اما نميتونم پاهام رو حرکت بدم و اين اصلا حس خوبي نيست! تشنگي شديد در حاليکه آب توي قمقمهات جوشه، تازه اگر جوش هم نبود نميتونستي با وجود خونريزي شديد آب بخوري چون وضع بدتر ميشه، حالا تصور کنيد که توي اين شرايط آدم چه حال و روزي داره.
تا وقتي که اومدم تو بيمارستان و مادرم به ملاقاتم اومد و ازم خواست که پاهام رو تکون بدم و نتونستم، نميدونستم قطع نخاع يعني چي... اما بعدش تازه متوجه شدم معناش از دست دادن توانايي راه رفتن و حرکت کردن تا هميشه است...
□ ميشه از خودتون بگيد واينکه چي شد رفتيد جنگ؟
ما از ايرانيهايي بوديم که به عراق مهاجرت کرده بوديم، اما سال 1350تحملمان تمام شد. از دست عراقيها به ستوه آمده بوديم، به همين خاطر به ايران برگشتيم... با شروع جنگ هم با اينکه همسر و سه فرزند داشتم عِرق ايراني بودن و حس دفاع از کشور، راهيام کرد تا به جنگ بروم...
□ آيا بعد از اتفاقي که براتون افتاد هيچ وقت خودتون رو زير سؤال برديد که: چرا به جنگ رفتم؟
نه! اتفاقا هميشه به خودم ميگويم چقدر مدت زمان بودن من در جبهه کم بود... آن روزها خيليها براي فرار از جنگ از تهران به سمت جاده دماوند ميرفتند و بسياري از همانها بر اثر تصادف در جاده کشته شدند. من به اين موضوع معتقدم که تا آنچه براي شما مقدر شده برايتان اتفاق نيفتد از آن رهايي نداريد.
در جنگ، عراق، به لحاظ تجهيزات جنگي به شدت مجهز بود و دريايي از اين تجهيزات فوق مدرن را که کشورهاي پيشرفته در اختيارش گذاشته بودند در دسترس داشت و از آن همه فقط يک گلوله نصيب من شد و با همان يک گلوله سرنوشت من تغيير کرد. خاطرم هست بچههايي را که قطع نخاع شده بودند، اما از برجهاي فلزي به زحمت خودشانم را بالا ميکشيدند و ميگفتند توانايي ديدباني که داريم...
□ شغل شما چيست؟
وقتي به جنگ ميرفتم در حال تحصيل بودم، بعد از اينکه بر اثر قطع نخاع از جنگ آمدم و مدتي که گذشت و به وضعيت جديد خو گرفتم، تحصيل را ادامه دادم و سعي کردم رشتهاي را انتخاب کنم که نياز به تحرک کمتري داشته باشم. تا مقطع دکتري حقوق تحصيل کردهام و حالا هم که به لطف خدا نياز مالي چنداني ندارم، به صورت مجاني مشاوره حقوقي ارائه ميدهم.
□ بياييد در باره پذيرش قطعنامه صحبت کنيم، فکر ميکنيد چرا در آن زمان در پذيرش قطعنامه تعلل شد؟
يکسري مسائل پشت پرده بود که ربطي به ما پيدا نميکند، اما اين را ميدانم که بچههاي ما آنقدر به مقام ولايت و حضرت امام ايمان داشتند که هر آنچه ايشان امر ميکردند بيچون و چرا اجرا ميکردند.
در روايات آمده که کسي به امام صادق(ع) به شدت ابراز ارادت ميکرد. يک روز در حاليکه در حال ابراز ارادت بود امام به او فرمودند داخل تنور شو! او با تعجب نگاه کرد و از اين عمل امتناع ورزيد. در همان حال يکي ديگر از ياران امام به نام خراساني وارد شد و امام به او امر کردند داخل تنور شو و او اين کار را کرد. تبعيت بچهها هم از امام اينگونه بود. خيليها در مقابل دستور عقبنشيني مقاومت ميکردند.
اما در آن زمان چون واقعاً کار ديگري نميشد کرد و اين بهترين تصميم بود. پس بهتر بود زودتر پذيرفته ميشد. و خوب در همه دنيا رسم بر اين است که يک نفر حرف آخر را بزند. يا بايد قبول ميکرديم يا باز کشته و مجروح ميداديم.
□ آيا ميشود اين صلح را به صلحهاي صدر اسلام تشبيه کرد؟
بله مثل صلح حديبيه، يا صلح امام حسن...(ع)
□ در مورد عشق بازي و معامله با خداوند برايمان بگوييد.
جواب من در اولين کلمه توحيد است. تا زماني که معناي آن را نفهميم جواب هيچ سؤالي را نخواهيم داد. چرا خودکشيها زياد است؟ دليلش غير از اين است که از ذات پاک خدا و اميد به وجود او دور شدهايم؟ گاهي به آسايشگاه ما سري بزنيد، ببنيد آنطور زندگي کردن چقدر است؟ ما در آنجا کساني را داريم که سي سال است فقط روي تخت خوابيدهاند و لعنت بر کسي که (فرقي نميکند چه کسي مسئولين يا هر کسي در هر جايگاه و موقعيتي) بخواهد روي اين ارزشها قدم بگذارد. تجسم کنيد در وضعيتي باشيد که يک نفر بخواهد براي شما مسواک بزند و يا حتي يک ليوان آب به شما بدهد در حاليکه نميداند شما کي سيراب شدهايد... اما با همة اين سختيها آن شيريني معامله چيز ديگري است. امام به ما ياد داده است براي اين مملکت اگر صد بار هم بميريم باز هم ارزشش را دارد.
□ سه چيز خوبي که جنگ براي شما داشت؟
به شدت ما را راسخ و پايدار کرد براي ادامه زندگي بعد از جنگمان. آنجا متکاي زير سرمان آجر و سنگ بود و... صبر و آرامش ما را به شدت بالا برد که اگر اينگونه نبود تحمل چنين شرايطي را امروز نداشتيم. و در کل انسانيت را به معناي کامل به ما ياد داد.
□ اگر قرار باشد همين الان يک معجزه برايتان اتفاق بيفتد چه ميخواستيد؟
اگر براي من تضمين ميشد که عاقبت من به خير است، هيچ چيز ديگري از خدا نميخواستم.
□ من متولد 1368هستم، باتوجه به آن بيست سالي که از جنگ گذشته توصيه شما به بچههاي هم سن و دوره من چيست؟
اگر کسي بيايد و همه چيز به شما بدهد و بخواهد يک انگشت شما را ببرد به نظر من خيلي کار احمقانهايست... من معتقدم هر کاري که انجام ميدهيم بايد خالصانه و براي خدا باشد. تا اين باور را نداشته باشيم هرکاري که انجام ميدهيم بيخود و بيفايده است. چون دنيا فاني است و انجام کار براي دنياي فاني بيفايده است. شب که شد موقع خواب از خودتان بپرسيد چند تا دل را شاد کرديد؟ از خودتان بپرسيد چند دل را شکانديد؟ ببنيد جواب قانعکنندهاي داريد که به خودتان بدهيد؟
□ از شهيد همت برايمان بگوييد.چرا خواستيد اسم وبلاگتان عاشق همت باشد؟
شهيد همت را ما فقط به نام يک بزرگراه ميشناسيم. اما او يک موجود استثنايي بود. همة کارهايش عجيب و غريب بود... هيچ وقت از بچهها جدا نميشد. ما نديديم او خواب داشته باشد. فکر ميکنم اگر امروز بود مشکلاتمان کمتر بود. اما ما امروز بيمهري زياد ميبينيم. حتي پيش ميآيد که يک مسئول به ما حسادت ميکند. آن وقتها در جنگ شهيد همت به ما ميگفت سعي کنيد شهيد شويد. ميگفتيم چه فرقي ميکند؟ ميگفت: اگر بمانيد سختي زياد خواهيد کشيد. بايد با مردم درد دل کنم. اينها شکايت نيست، درد دل است!
شهيد همت هميشه به فکر بسيجيها بود. اولويت او سلامت و آسايش رزمندهها بود. او خود را وقف رزمندگان ميکرد.
□ جانباز را از زبان يک جانباز تعريف کنيد.
در مورد کساني که قدم در جبهه گذاشتند،کلمه جانباز به معناي اين است که از جسم خاکي بگذريم که اگر به زمين بسته باشيم رشد نخواهيم کرد. سکوت اميرالمؤمنين(ع) جانبازي است، سکوت آيتالله بروجردي جانبازي است، براي اينکه اگر روي هوي و هوس پا بگذاريد جانبازي کردهايد.
□ اگر جامعه را درخت فرض کنيم، جانباز کجاي اين درخت است؟
ريشه. ريشة درخت گستردهتر و باعث بقاي جامعه است.
□ درصد جانبازي شما چقدر است؟
ما قطع نخاعيها به 70 درصد معروفيم که معمولا بالاترين درصد امکانات به ما تعلق ميگيرد. اما مظلوم آنهايي که از اين درصد کمتر هستند و چيزي به آنها نميدهند. جانبازان نابينا و افرادي مثل آقاي سلامت که قدرت حرکت ندارند و علاوه بر آن در اثر موج انفحار شنواييشان را هم از دست دادهاند، بالاي 70 درصد محسوب ميشوند. اينها يکسري معيارهاي بينالمللي است که براي مجروحين جنگي در نظر گرفته شده. بعضيها با اين بدن مجروح کار ميکنند و اين خيلي سخت است، خيلي سخت. خيليهاشان براي خرج و مخارج مسافرکشي ميکنند و خيلي کارهاي سخت ديگر... يکي از جانبازان را ميشناسم که وضعيت قطع نخاعي او بهگونهاي است که فقط ميتواند سرش را تکان دهد. قرار بود رييسجمهور به ديدن او برود، آن موقع به پدرش گفته بود اگر بفهمم از ايشان چيزي خواستهايد، از اينجا (خانه) ميروم. برايمان دعا کنيد، دعا کنيد که اسير اين درصدها نشويم. بعضي وقتها با خودم فکر ميکنم آيا با اين کارت جانبازي بنياد شهيد ميشود از قيامت رد شد؟
□ من به عنوان يک جوان هزارتا اميد و آرزو دارم و ميخواهم زندگي کنم. اما از خودم سؤال ميکنم کسي که آن زمان جوان و هم سن و سال من بوده چطور رفته جنگ؟ واقعا جواب اين سؤال چيست؟
خيلي طبيعي است که جوان امروز اميد و آرزوي خودش را دارد، بايد هم داشته باشد. اما يک چيزهايي فطري است. همه ما از خودمانم سؤال ميکنيم که آيا عاقبت من خاک شدن و رفتن است؟
کسي که يک دوچرخه ميسازد براي آن وسيله دفترچة دستورالعمل هم درست ميکند، چطور ممکن است کسي که ما را خلق کرده براي ما دستورالعمل نداشته باشد؟ جوانان آن دوره هم افکاري داشتند و به آرمانها و اهدافي ايمان داشتند که باعث شد موجب حرکت آنها براي دفاع شود، فکر کنيد مال و ناموس و شرف و حيثيت و سرزمين شما در خطر است، آيا شما آرام مينشينيد؟ مسلما نه. از بين همان جوانان يکي را ميشناختم که شهيد شد.
يادم هست يک روز ماه رمضان ديدم موتورش را بدون آنکه روشن کند به زحمت از يک کوچه سربالايي، بالا ميکشيد. گفتم چرا اين طوري ميکني؟ گفت: ساعت خوبي نيست مردم روزه دارند، شايد در حال استراحت باشند، صداي موتور اذيتشان ميکند.
از بين همان جوانها که ميگويم يک نفر بود که براي خنثا کردن مين. وقتي مجبور بوديم خودمان را روي مينها بيندازيم پيشنهاد کرد اساميمان روي تکه کاغذهاي کوچک بنويسيم و قرعهکشي کنيم. در قرعه اسم خودش درآمد!! رفت خودش را روي مين انداخت و شهيد شد. بعد که کاغذهاي قرعهکشي را نگاه کرديم ديديم روي همه آنها نام خودش را نوشته!
دنياي عجيبي است. آن روزها کسي را ميديديم که آنطور خودش را فدا ميکرد، اما حالا در جامعه احساس ناامني ميکنيم. اگر قرار است يک ماشين را به تعميرگاه بدهيم، ده جور بالا و پايين ميکنيم که چه بلايي سر اين ماشين ميآيد؟
در جنگ يک شهيد را ديديم که عرقگير وصله پينهخوردهاش از زير لباس رزم پارهشدهاش پيدا بود. يکي به من گفت: ميداني اين كيست؟ گفتم نه. گفت: اين مسئول تدارکات گردان است.
کسي که همه امکانات و لباس و تجهيزات در اختيارش بوده اما لباس تنش اين است که مبادا بچهها بيوسيله بمانند.
حال عجيب است کسي که مسئول ميشود سطل آشغال اتاقش چهارصد هزار تومان قيمت دارد!