ماهنامه امتداد
شماره 33، مهر 1387
صفحات (36-38)
از نيروي كمكي خبري نيست، حسيني بجنگيم
زهرا احمديان
قصه
ـ بلندتر اخوي. صدات نامفهومه.
خشخش بيسيم لحظهاي قطع نميشد. احمد بيتاب شده بود. گوشي را چسبانده بود به گوشش و هي داد ميزد:
ـ دقيقاً کدوم محور؟ سردشت؟ خب.
چشمهايش را ريز کرد. هميشه وقتي ميخواست خوب بشنود، چشمهايش را ريز ميکرد. صداي مبهمي که از بيسيم ميآمد، انگار نالهاي بود که به زور بلند ميشد.
ـ يه روستاي کوچيک، بين بانه و سردشت؟...ها، آره...آره... بعد از اون؟
بيسيم دوباره ناليد. نالهاش اينبار فرق داشت. فرقش را از حالت چهره احمد فهميدم. دهانش باز مانده بود و نفسش بالا نميآمد. مات مانده بود. آنقدر که حتي نفهميد خشخش بيسيم تمام شد. گوشي را گرفته بود کنار گوشش و تکان نميخورد. دست گذاشتم روي شانهاش: «احمد!»
احمد به من خيره شد و بيرمق، گوشي را داد دست عباس و تکيه زد به ديوار. عباس گوشي عرق کرده را گذاشت روي بيسيم: «چي شده اخوي؟ مگه چي ميگن؟»
احمد، ساکت، زل زده بود به موزائيک شکسته زير پايش. گوشم سوت ميکشيد. يک دنيا سؤال داشت توي ذهنم دور ميزد. چفت دهانم انگار باز نشدني بود. احمد سرش را بلند کرد: «دو نفر بودن؛ تو مسير سردشت. خوردن به کمين.»
عباس دستش را گذاشت روي سرش: «يا اباالفضل!»
زانوهايم سست شده بود. حتم داشتم الا نه که بيفتم روي زمين. احمد نفسش را محکم داد بيرون: «هنوز هيچي معلوم نيست. بايد زودتر بريم شناسايي.»
سعي ميکرد لرزش صدايش را مخفي کند. حرفش تمام نشده، قدم برداشت سمت بيرون. در را که پشت سرش بست، حس کردم همه درها به رويم بسته شد.
□
تمام درها به رويم بسته شده بود. هر چه ميگفتم، فايده نداشت. پا کرده بود توي يک کفش که الا و لابد بايد بروم. هر وقت حرف ميزد، حتماً عمل ميكرد؛ بيبرو برگرد.
ـ دِ آخه آقامهدي، خودت که بهتر ميدوني. الآنه كه نيروهاي تأمين را جمع كنن. جاده ميافته دست....
بيتوجه به من و احمد که پشت سرش ميدويديم، راهرو را طي ميکرد. انگار لاغرتر شده بود. لباس سپاهياش خاکي بود. روي موهاي سر و صورتش گرد و خاک نشسته بود. تازه از راه رسيده بود. آمدنِ سر زدهاش به کردستان، بچهها را غافلگير کرده بود؛ به خصوص آنکه مجيد را هم با خود آورده بود. گفت چند روز بعد در منطقه سردشت، عملياتي دارند. براي شناسايي منطقه آمده بودند. گفت بايد برود سمت سردشت. گمان ميکردم صبح راه ميافتد، اما نماز عصرش را که خواند، شال و کلاه کرد براي رفتن.
ـ خطرناکه حاجي. وجب به وجبش تک تيرانداز کمين کرده. ميدوني که.
پلههاي رو به روي درِ ساختمانِ سپاه را سريع آمد پايين. احمد گفت: «امشب رو پيش ما بمونين. فردا عليالطلوع راه بيفتيد. شب جادهها ناامنه.» مهدي پاي پلهها لحظهاي ايستاد و نگاهش را چرخاند بين چند ماشين خاکي و رنگ و رو رفتهاي که توي پارکينگ بود. بعد راهش را کج کرد سمت تويوتا. مستأصل شده بودم. به خودم كه آمدم، ديدم دارم داد ميزنم: «حاجي!» يکمرتبه ايستاد. برگشت و زل زد توي چشمهايم. نميدانم چرا ترس برم داشت. توي چشمهايش جذبهاي بود که آدم را در جا ميخشکاند. حال و روز مرا که ديد، لبخند زد. آمد طرفمان. دستش را گذاشت روي شانهام.
ـ تکليفه برادر. عمليات، لنگ اين اطلاعاته. بايد تا فردا صبح منطقه رو شناسايي کنيم. بايد برم؛ همين الان.
«همين الان» را آنقدر محکم گفت که ديگر جاي حرفي نماند. احمد گفت: «خب... لااقل بذاريد ما هم بيايم همراهتون.»
مهدي دوباره برگشت سمت ماشين: «بايد تنهايي برم. اينجا بيشتر بهتون نيازه.» بعد همانطور که درِ ماشين را باز ميکرد، رو به ساختمان داد زد: «مجيد!» دستپاچه شدم:«مجيد رو هم ميخواي ببري؟» دوباره لبخند زد و نشست پشت فرمان. عباس که صداي مهدي را شنيده بود، استکان چاي به دست از اتاقک درباني آمد بيرون. مردّد نگاهي انداخت و بعد که به آمدن مهدي مطمئن شد، استکان را از دريچه اتاقک داد دست نگهبان و دويد سمت ما. او هم ظهر با مهدي و مجيد آمده بود. همه عشقش اين بود که راننده مهدي است. هر جا مينشست با افتخار از خاطرههايي ميگفت که با مهدي داشت. افتخار هم داشت؛ شايد خيلي از بچهها دلشان ميخواست جاي او باشند.
نزديک که شد، از ديدن مهدي پشت فرمان، جاخورد. با پشت دست، به شيشه تقهاي زد. مهدي نگاهش را از مجيد ـ که داشت جلوي درِ ساختمان با يکي از بچهها خوش و بش ميکرد، گرفت و شيشه را داد پايين. عباس، کلاه بافتنياش را کشيد تا روي گوشهايش: «بفرمايين اونور. من اومدم.» مهدي گفت: «نه عباس آقا... اين مأموريت رو بايد تنها برم.» عباس ماتش برد: «دست شما درد نکنه. حالا ديگه ما شديم هرکسي؟» مهدي لبخند زد و نگاهش را دوخت به ساختمان. مجيد داشت بدو از پلهها ميآمد پايين. به ماشين که رسيد در را باز کرد و نشست کنار دست مهدي.
مهدي سوييچ را چرخاند. عباس مثل بچهاي بغض کرده بود: «باشه آقا مهدي! اين رسم رفاقته؟ کجا ميخواين برين بيمن؟» لبخند هنوز از لب مهدي نيفتاده بود: «گفتم که. اينبار بايد تنها برم.» عباس دستش را گذاشت روي فرمان: «پَس چرا ميخواين مجيد رو ببرين؟» مهدي لحظهاي مکث کرد و بعد به مجيد خيره شد. توي نگاهش چيزي موج ميزد که دلم را ميلرزاند: «مجيد داداشمه. اگه طوريش بشه ميتونم به پدرم جواب بدم، ولي جواب تو رو نميتونم به خانوادهت بدم». ماشين که روشن شد، عباس دستش را کشيد بيرون. اشک توي چشمهايش برق ميزد. احمد سرش را انداخته بود پايين. ملتمسانه نگاهش کردم: «آقا مهدي، نرو!» مهدي پريد توي حرفم: «قسم نده اخوي. گفتم که بايد برم.» لب پايينم را گزيدم. مهدي آرام گفت: «خيالت جمع. اگه موندني باشيم، ميمونيم.» بعد ماشين جلوي چشممان از زمين کنده شد. عباس با حسرت، نفسي عميق كشيد و به ماشين نگاه كرد که از سپاه بيرون ميرفت. آفتاب داشت ميرفت تا غروبي ديگر را در يادها ماندگار سازد.
خورشيدِ کردستان از پشت کوههاي بلند، سر برآورد. نور بيرمقش به زحمت جاده را روشن ميکرد. درههاي عميقي که کنار جاده دهن باز کرده بود، حرکت ماشينها را کند ميکرد. محمد با اينکه از بچههاي کردستان بود و جاده را مثل کف دستش ميشناخت، اما باز هم محتاط ميراند. احمد، روي صندلي جلو نشسته بود. سرش را گذاشته بود به شيشه بخار گرفته ماشين و چشمهايش را بسته بود. عباس هم کنار من، آرام و ساکت نگاهش را دوخته بود به جايي که نميدانستم کجاست. پيچهاي پيدرپي و نزديک به هم جاده، زير نور خورشيد، دلهرهآور بود. با اينکه تا نزديکيهاي عصر، بچههاي سپاه، امنيت جاده را تأمين ميکردند، اما هيچ بعيد نبود پشت يکي از صخرههاي مشرف به جاده، دشمن کمين کرده باشد. از شيشه جلوي ماشين، قاسم را ميديدم که پشت ماشين جلويي، دوشکا را به سمت صخرهها نشانه گرفته بود. پشت سر ِمان هم، ماشين حاج علي بود که يوسف، در وانتبارش، دوشکا را به سمت عقب، نشانه رفته بود و هواي پشت سرمان را داشت.
ـ اينجوري که بچههاي سپاهِ سردشت نشوني دادن، ديگه بايد نزديک منطقه باشيم.
احمد چشمهايش را باز کرد و به نشانه تأييد، سرش را تکان داد. محمد، انگار از سکوت ماشين خسته شده باشد، افتاده بود به حرف زدن: «ميگفتن دو نفرن...ها؟» احمد باز سر تکان داد. محمد، ماشين حاج علي را از آينه بغل نگاه كرد و دوباره گفت: «اين جاده، روزش هم ترس داره، چه برسه به شبش. به مولا، دل شير ميخواد کسي شب بياد تو اين جاده.» عباس با کف دست، بخار شيشه را گرفت: «با آقا مهدي که باشين، ترس رو بايد بريزين دور. چند بار خود من رو توي اين جاده نگه داشت كه نماز مغربش رو بخونه.» محمد با تعجب از آينه نگاهش کرد: «راستي؟» عباس تکيه زد به صندلي: «دروغم کجا بود؟» محمد نگاهش را دوخت به جاده: «بچهها ميگفتن ديشب، آقا مهدي و داداشش اومدن تو اين جاده. نکنه اين دو تا...» احمد دستپاچه سرفهاي کرد. محمد انگار فهميده باشد حرف خوبي نزده است، سکوت کرد. سوزي که از لاي در و پنجرهها ميآمد تو، تا عمق استخوانم نفوذ ميكرد. دست کشيدم روي پيشانيام. داشتم توي تب ميسوختم.
داشتم توي تب ميسوختم. گوشهايم سوت ميکشيد. نميشد زير باران توپ و خمپاره، قامت راست کرد. تانکهاي عراقي آمدهاند تا بالاي خاکريزمان. حتي نميشد مجروحين را بكشيم عقب. تانكها پيش ميآمدند و مجروحين را زنده زنده زير ميگرفتند. مهماتمان تمام شده بود. گردان از هم پاشيده بود و منطقه را داشتيم از دست ميداديم. فرمانده بودم؛ فرماندة گرداني که جز ده ـ بيست نفر، کسي از آن نمانده بود. ماندن فايده نداشت. بچهها داشتند يكييكي، مثل برگ خزان روي زمين ميافتادند. غلامحسن بيسيم را انداخته بود به کمرش و پا به پاي من ميدويد. چهره بچهگانهاش زير لايه گرد و خاک، مرد نشان ميداد. توي گوشي داد ميزد: «مهدي، مهدي، حسن! مهدي، مهدي، حسن!» خبري از مهدي نبود. بلاتكليف مانده بودم. سر غلامحسن داد کشيدم: «پس چي شد؟» با صداي زوزه يک خمپاره، دراز کش افتاديم روي زمين. غلامحسن باز توي گوشي ناليد: «مهدي، مهدي، حسن! مهدي، مهدي، حسن!» بچههايي كه سالم مانده بودند را كشيدم عقب. پشت خاكريزي همه از خستگي و عطش، ولو شدند روي زمين. با دوربين، موقعيت تانكها را با موقعيت خودمان سنجيدم. تانکها چهار تا بودند. بيمهابا ميراندند و ميآمدند جلو. بدن شهدا و مجروحين، زير شني تانکها له ميشد و از هم ميپاشيد. جگرم آتش گرفته بود. بغض و غيظ با هم افتاده بود به جانم. دلم ميخواست نعره بكشم. حس ميكردم بندبند وجودم دارد از هم باز ميشود. صداي موتوري نگاهم را به عقب چرخاند. كسي سريع و چابك خودش را انداخت كنار ما روي خاكريز. نگاهم روي صورتش ماند. باورم نشد: مهدي دراز كشيده بود كنارم. داد زد: «همه تا پاي جون مقاومت كنين. از نيروي كمكي خبري نيست. بچههاي گردان راوندي هم توي محاصرهاند. بايد حسيني بجنگيم. يا ميميريم يا دشمن رو ميزنيم عقب.»
صدايش را باد انگار توي همه دشت پر كرد. خون داشت توي رگهامان ميجوشيد. مهدي داد زد: «توكل به خدا. ميريم جلوشون. هر جوري هست عقبشون ميزنيم». بچهها بلند تكبير گفتند. مهدي بلند شد. كلاشينكف را گرفت و از خاكريز رفت بالا. بچهها از خاكريز رفتند بالا.
بچهها از ماشين ريختند بيرون. عباس داد زد: «يا امالبنين!» و دويد سمت تويوتاي سوراخ سوراخي كه كنار جاده چپ كرده بود. احمد آنقدر تند دويد كه گفتم حالاست بيفتد. شيشههاي ماشين خرد شده بود و خردههايش ريخته بود روي صندليهاي خوني، اما بيسرنشين. داد زدم: «توي ماشين كه كسي نيست.» احمد دويد پشت ماشين. بعد يكمرتبه ايستاد و عقب عقب آمد.
نگاهش به زمين بود؛ به جايي كه نميديدم. قلبم آنقدر تند ميتپيد كه حتي لباسم روي سينه، بالا و پايين ميرفت. عباس، محمد، يوسف، حاج علي، قاسم و رضا دويدند سمت احمد. عباس نگاهش كه افتاد به جايي كه احمد نگاه ميكرد، دست را گذاشت روي سرش و آرام نشست روي زمين. جاذبه زمين انگار آنقدر زياد شده بود كه قدم از قدم نميتوانستم بردارم. احمد نگاهش را دوخت به من. همهشان منتظر من بودند. ماشين را آهسته دور زدم و رفتم سمت بچهها. بچهها راه را باز كردند. جلوتر رفتم. دو جنازه خونين افتاده بود كنار ماشين. آنقدر تير خورده بودند كه جاي سالم توي بدنشان نميشد پيدا كرد. صورتشان زير لايهاي از خون خشكيده، به سياهي ميزد. روي پيشانيشان، آنجا كه تير خلاص زده بودند، خون لخته شده بود. كنار دو جسد زانو زدم. صداي گريه بچهها از پشت سرم بلند شد. اشكهايم روي سينه خونين مجيد ميچكيد. احمد كنارم زانو زد و دست گذاشت روي شانهام. سرم را بلند كردم. داشت گريه ميكرد. نگاه هر دومان روي جسدي ماند كه كنار مجيد خوابيده بود. دستم ديگر پيش نميرفت. احمد دستمال سفيدش را گذاشت روي صورت جسد و خون را كنار زد. صورت مهدي كه از زير لايه خون، بيرون آمد، صداي گريه بچهها اوج گرفت. مهدي آرام خوابيده بود. انگار عوض همه شبهايي كه توي جبهههاي جنوب و غرب، تا صبح، پابهپاي بچهها جنگيده بود، داشت خستگي در ميكرد.