ماهنامه امتداد
شماره 33، مهر 1387
صفحات (4-5)
شهدا، راه نجات از باتلاق
يك شهيد زنده
خط مقدّم
افتاده بود توي باتلاق؛ به هواي زيبايي مرداب آمده بود، محو اطراف شد. غفلت كرد. جلوي پايش را نديد و اسير باتلاق شد. باتلاقي كه ته هم نداشت. تا تكان ميخورد بيشتر فروميرفت. هر بار كه چند سانتي فروميرفت فكر ميكرد الان است كه پايش به كف باتلاق برسد. انوقت ديگر ميتواند پايش را محكم به زمين فشار دهد و خودش را بالا بكشد. اما فكر و خيالش واهي بود. باتلاق ته نداشت. ديگر نفسش هم به شماره افتاده بود. تنگ تنگ شده بود. چي داشت اين لجنزار كه اينطور فشار مياورد روي سينهاش. و ميخواست كه نفسش را ببرد. و سرش را بالا گرفت. رو به آسمان دهانش را باز كرد. و خواست كه ششهايش را پر از هوا كند. يعني اين كار را كرد اما كمي تكان خورد. و همين تكان كوچك باعث شد بيشتر فروبرود. بيچاره شده بود. يك حشره زيبا نشست روي مرداب. از ديدن آن لذت برد و لبخند زد. اما دوباره فرو رفت. خواست بگيردش فروتر رفت. به چپ نگاه كرد، فرو رفت. سرش را به بهانه نجاتيافتن به راست چرخاند باز هم فروتر رفت. حالا فقط سرش بيرون مانده بود.
□
مجبور شدم از فرو رفتن در مرداب بنوسم. اصولاً هيچ زشتي و پليدي قابليت توصيفي ندارد. چون خاطر انسان را لكهدار ميكند. اما واقعيتي است اين حال و اوضاع براي جوانان ما كه روز به روز در باتلاق بيخبري، تنهايي، گناه نااميدي، بيپناهي فرو ميروند. البته قبول نميكنند از ما، اگر به آنها بگوييم سر راهشان پر از مرداب زيبا كه كمينگاه و باتلاقي دارد است. اگر بگوييم كه بالاخره در يكي از اين باتلاقها فرو خواهيد رفت. نميپذيريد چون خيلي حرفهاي ضروري و مهم را برايشان گذاشتهايم و گذشتهايم. اگر جوانها را همدم و همصحبت شهيدان ميشديم و دستشان را ميگذاشتيم در دستان شهدا و ميفهميدند كه شهدا هم جوان بودند. جواني ميكردند. زندگيشان پرشور بود از دوستيهاي حلالشان و تفريحات سالمشان لذت ميبردند و از كنار باتلاقها ميگذشتند و اگر روزي در باتلاقي فرو رفته بودند به جاي تماشاي زيباييهاي فريبنده به فكر بيرون آمدن بودند. امروز جوان ما تفاوت بين زيبايي كاذب از زيبايي حقيقي را درك ميكرد و در باتلاق زيستن را زندگي نميشمرد.
بايد به سبك شهدا رفتار كنيم. با گذشت و بيان واقعيتها، دوستانه سيراب اعتمادش كنيم. روزبهروز به او بيشتر محبت كنيم و آهسته آهسته متصل به خوبانش كنيم، خيلي صميمي و بيغل و غش همراهش شويم. از كنار تمام كنايهها و متلكها و بيادبيهايش بگذريم و در عوض او را از دانستنيهاي دين و دنيا لبريزش كنيم. كمكش كنيم تا نخست باتلاق را بشناسد تا كمكم از باتلاق بيرون بيايد و سنگيني از روي سينهاش برداشته شود، نفسي تازه كند حمامي برود و از لجنهاي چسبيده به وجودش پاك شود. آن وقت مطمئن باشيد كه از من و شما سريعتر حركت خواهد كرد. اگر چون شهدا با جوان برخورد كنيم و آنگاه دستشان را در دست جوانان شهيد بگذاريم همين جوانها ما را تا دشت سرسبز وجود اهل بيت(عليهم السلام) خواهند بُرد و اين راه مستقيم يعني راه نجات. پس بسمالله.